شعر و شاعری
رضا زارعیان فرد
آنجا که می فهمی نگاهم را، می شنوی سکوتم را، و نوازش می کنی زخم های پنهانم را. با من بخند، با من بمان، با من بدان، که من هر لحظه عاشقت می شوم. خزان را ننگر که بهاری در پیش است. دانه های گندم و زیتون را، به امید موسم بهاری بکار. مرا جز به شادی تو دیگر چه آرزوست؟! تا شاد کنی هستیم را ! دستان دلم را بنگر، که پینه بسته اند ، در راه کاشتن دانه های محبت، در سینه تو. با من بمان، که بی تو توان ماندنم نیست. دوباره پرده ها را ببندم، آرام گرفته بر کویر تن سیراب می کند پیر درخت هستی را و من دوباره بر تن می کنم کهنه لباس نوروزیم که دوخته شده از تکه های غرورم ! و هفت سینی خالی از سینی که نسوزاند سینه را، یا گرم کند سردی دستانم، یاپاسخ دهد شاید، به واپسین سوال این داستان ! لبخندی که با چشمان بسته بر لب می گذارم شاید که جاری نشود سیل اشک در سرآغاز فصلی که به انتظار نشسته بودمش و عمری که می گذرد از یک بهار تا بهار دیگر در انتظار! قلبها را روی میز بگذارید نتیجه آزمون هر چه که باشد شما نخواهید فهمید ! هر روزمان یک آزمون سخت تر از دیفرانسیل شاید اما بدون حتی مدرکی برای هدف یا جزوه ای برای خواندن ! آزمون بعدی شروع شد یکی دیر رسید و گریید از یکی تقلب گرفتند و سکته کرد دربهای سالن، ساعت ۸ بسته شد! گرد می شوم ، خاک می روبتم لابه لای علفهای هرز صدای سوزناک خش خشم فرش می کند احساس را در دل عاشقی که هیچ خبر ندارد از شکستنم ! و فراشی که بی توجه به زردی چهره ام چون تازیانه می کوبد جارویش را بر اندامم و له می کندم زیر پای درختی که سبز بودم بر شاخه هایش دیروز ! پیر بابا آرامتر آرامتر من همان دلخوشیت در بهاران بودم که جبر زمان این چنین به پای افکندتم امروز ! نی خرقه به تن کردم و نی پرده حجب در خلوت شب ز محبس تن رستم گفتم صنما بس همه این جور و جفا من را چه گنه که دل به رویت بستم؟ گفتند نماز خوان به رسم ایمان رفتم به کنار مسجدی بنشستم افیونی و رند را چو دیدم بر مهر والله ز ترس آبرو برجستم نالان به در میکده ای تکیه زدم عهدم به مسلمانی و دین بشکستم گفتم اگر او طالب رندی و ریاست ای دل به خدا به که من آن بد مستم نی طاقت ظلم بر یتیمانم هست نی اهل ستمگری به خلقش هستم مست اگر به درگاه تو پا بنهادم خرسندم از آن که هر چه بودم هستم
نمی دانم ! دعای خیرت بود یا نفرینت ؟! ای کاش آنروز مرا بخشیده بودی ... در کنار چشمه سار وجودت و در بلندای کوهسار قامتت مرا دیگر چه حاجت به همنشینی با غم یا سرودن از وفای تنهایی که امروز سر بر بلندترین قله های احساس آرام گرفتم آری تا نهراسم دیگر، از حضور بوفی، که نه کور بود و نه تنها !
از سردی چشمان تو
یا آه من ؟!
یا منتظر بهار بمانم.
دیگر طاقت ناله های،
این پنجره را ندارم !


