تبليغاتX
شعر و شاعری

شعر و شاعری

رضا زارعیان فرد

عاشق می شوم دوباره،

آنجا که می فهمی نگاهم را،

می شنوی سکوتم را،

و نوازش می کنی زخم های پنهانم را.

با من بخند،

با من بمان،

با من بدان،

که من هر لحظه عاشقت می شوم.

خزان را ننگر که بهاری در پیش است.

دانه های گندم و زیتون را،

به امید موسم بهاری بکار.

مرا جز به شادی تو دیگر چه آرزوست؟!

تا شاد کنی هستیم را !

دستان دلم را بنگر،

که پینه بسته اند ،

در راه کاشتن دانه های محبت،

 در سینه تو.

با من بمان،

که بی تو توان ماندنم نیست.

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 21:21 توسط رضا زارعیان فرد| |
پنجره می لرزد،
از سردی چشمان تو
یا آه من ؟!

دوباره پرده ها را ببندم،
یا منتظر بهار بمانم.


دیگر طاقت ناله های،
 این پنجره را ندارم !

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 0:9 توسط رضا زارعیان فرد| |
همچون نگینی بر انگشتر حیات

آرام گرفته بر کویر تن

سیراب می کند پیر درخت هستی را

و من دوباره بر تن می کنم

کهنه لباس نوروزیم

که دوخته شده

از تکه های غرورم !

و هفت سینی خالی از سینی

که نسوزاند سینه را،

یا گرم کند سردی دستانم،

یاپاسخ دهد شاید،

به واپسین سوال این داستان !

لبخندی که با چشمان بسته بر لب می گذارم

شاید که جاری نشود سیل اشک

در سرآغاز فصلی

که به انتظار نشسته بودمش

و عمری که می گذرد

از یک بهار تا بهار دیگر

در انتظار!

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 2:18 توسط رضا زارعیان فرد| |
وقت آزمون تمام است

قلبها را روی میز بگذارید

نتیجه آزمون هر چه که باشد

شما نخواهید فهمید !

 

هر روزمان یک آزمون

سخت تر از دیفرانسیل شاید

اما بدون حتی مدرکی برای هدف

یا جزوه ای برای خواندن !

 

آزمون بعدی شروع شد

یکی دیر رسید و گریید

از یکی تقلب گرفتند و سکته کرد

دربهای سالن، ساعت ۸ بسته شد!

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 20:19 توسط رضا زارعیان فرد| |
برگ برگ ورق می خورم

گرد می شوم ، خاک

می روبتم لابه لای علفهای هرز

صدای سوزناک خش خشم

فرش می کند احساس را

در دل عاشقی

که هیچ خبر ندارد از شکستنم !

و فراشی

که بی توجه به زردی چهره ام

چون تازیانه می کوبد جارویش را بر اندامم

و له می کندم زیر پای درختی

که سبز بودم بر شاخه هایش دیروز !

پیر بابا آرامتر

آرامتر

من همان دلخوشیت در بهاران بودم

که جبر زمان این چنین

به پای افکندتم امروز !

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت 7:49 توسط رضا زارعیان فرد| |
عکس رخ یار و جام می در دستم           ره توشه به عزم ترک دنیا بستم

نی خرقه به تن کردم و نی پرده حجب     در خلوت شب ز محبس تن رستم

گفتم صنما بس همه این جور و جفا        من را چه گنه که دل به رویت بستم؟

گفتند نماز خوان به رسم ایمان              رفتم به کنار مسجدی بنشستم

افیونی و رند را چو دیدم بر مهر              والله ز ترس آبرو برجستم

نالان به در میکده ای تکیه زدم              عهدم به مسلمانی و دین بشکستم

گفتم اگر او طالب رندی و ریاست           ای دل به خدا به که من آن بد مستم

نی طاقت ظلم بر یتیمانم هست           نی اهل ستمگری به خلقش هستم

مست اگر به درگاه تو پا بنهادم              خرسندم از آن که هر چه بودم هستم

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 11:50 توسط رضا زارعیان فرد| |
 
تقدیم به همسر عزیزم "شبنم"
شادی نکن هرگز
این جماعت غمت را می ستایند
از عشق نگو
در زمانه فحشا و خیانت
غم را فراموش نکن
...تا نشوی رسوا !
اما نه
دستت را به من بده
برای فرار از این جنگل آفت زده
تا که آسوده از عشق بگوییم
از شادی و نشاط جوانی
بی خبر از جغدهای شومی
که فریاد می کنند صدای شکستشان را
تا نشنویم نوای نغمه عاشقانه ها را ...
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 16:25 توسط رضا زارعیان فرد| |

نمی دانم !

دعای خیرت بود

یا نفرینت ؟!

ای کاش آنروز مرا بخشیده بودی ...

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 19:21 توسط رضا زارعیان فرد| |
آرام گرفتم آری

در کنار چشمه سار وجودت

و در بلندای کوهسار قامتت

مرا دیگر چه حاجت

 به همنشینی با غم

یا سرودن از وفای تنهایی

که امروز

سر بر بلندترین قله های احساس

آرام گرفتم آری

نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت 20:55 توسط رضا زارعیان فرد| |
شب را بر نور چشمانت می آویزم،

تا نهراسم دیگر،

از حضور بوفی،

که نه کور بود و نه تنها !

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 13:47 توسط رضا زارعیان فرد| |